ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
32
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) اسباط بن محمد از مطرف ، از ابو اسحاق ، از عمرو بن اصمّ نقل مىكند كه مىگفته است * به حضور حسن بن على ( ع ) كه در خانهء عمرو بن حريث بود ، رسيدم و گفتم : گروهى از مردم چنين مىپندارند كه على ( ع ) پيش از روز قيامت به دنيا بر مىگردد ، خنده كرد و فرمود : سبحان اللَّه اگر چنين اعتقادى مىداشتيم هرگز همسرانش را عروس و اموالش را تقسيم نمىكرديم . گويند ، عبد الرحمن بن ملجم مرادى در زندان بود و چون على ( ع ) رحلت فرمود كه رحمت و رضوان و بركات خداوند بر او بادا ، و او را دفن كردند ، حسين بن على ( ع ) فرستاد او را از زندان آوردند تا او را بكشد . در اين هنگام مردم جمع شدند و نفت و بوريا آوردند تا جسدش را به آتش كشند ، عبد اللَّه بن جعفر و حسين بن على ( ع ) و محمد بن حنفيه گفتند رهايش كنيد و بگذاريد خود ما از او انتقام بگيريم ، عبد اللَّه بن جعفر هر دو دست و پاى او را قطع كرد و او بيتابى نكرد و هيچ سخنى نگفت ، آن گاه بر چشمان او ميل گداخته كشيدند و او گفت بر چشم عمويت [ 1 ] ميل سرخ شده در آتش مىكشى و شروع به خواندن سورهء اقرأ كرد و تا آخر سوره را خواند در حالى كه چشمانش بيرون مىريخت ، سپس دستور داده شد زبانش را ببرند . چون شروع به اين كار كردند ، بيتابى كرد . به او گفتند : اى دشمن خدا دست و پايت را بريدم و بر چشمت ميل كشيديم بيتابى نكردى و چون مىخواهيم زبانت را ببريم بيتابى مىكنى . گفت : براى اين است كه نمىخواهم لحظهيى در دنيا باشم و ذكر خدا نگويم و زبانش را بريدند . سپس او را در بوريايى نهادند و آتش زدند ، عباس بن على ( ع ) در آن هنگام نوجوانى بود كه هنوز به بلوغ نرسيده بود ، و عبد الرحمن بن ملجم مردى گندمگون و خوش چهره بود كه موهاى سرش تا لاله گوشش مىرسيد و در پيشانى او اثر سجده بود . گويند خبر كشته شدن على ( ع ) را سفيان بن امية بن ابى سفيان بن امية بن عبد شمس به حجاز برد و چون اين خبر به عايشه رسيد اين بيت را خواند :
--> [ 1 ] . اين داستان كه محمد بن سعد بدين صورت نقل مىكند در منابع كهن ديگر به گونه ديگرى است كه قابل ذكر است ، مسعودى در مروج الذهب ، ج 4 ، ص 434 ، مىگويد : چون خواستند ابن ملجم را بكشند عبد اللَّه بن جعفر چنين گفت كه بگذاريد انتقام بگيرم ، ملاحظه مىكنيد در همين عبارت طبقات هم خطاب مفرد و به عبد اللَّه بن جعفر است ، شيخ طبرسى در اعلام الورى ، ص 291 ترجمه آن با نام زندگانى چهارده معصوم دو روايت در مورد سوزاندن بدن ابن ملجم پس از اينكه گردنش را زدند آورده است و مىگويد : ام هيثم دختر اسود نخعى جسد او را سوزاند ، مرحوم مجلسى در جلاء العيون ، چاپ اسلاميه ، 1348 ، ص 337 ، روايتى را كه امام حسن ( ع ) شخصا گردن ابن ملجم را زد اصح روايات دانسته است . - م .